رد پای خدا
دلنوشته های من با خدا
دفتر ریاضی را باز کردم و با ماشین حسابی که مرتب خاموش و روشن میشد به محاسبه مشغول شدم ناگهان صدایی از بیرون وجودم را آرام کرد. صدای قرآن به گوش می رسید پنجره را باز کرده و بیرون را پاییدم ردیفی از ماشین ها پشت سرهم حرکت می کردند از پراید و پیکان گرفته تا بنز و پژو اتوبوس و مینی بوس... در جلوی این ماشین ها پاترولی بود که قاب عکس بسیار بزرگی بر روی سپر ماشین نصب کرده بودندخیلی دوست داشتم بدانم که در این قاب ، عکس چه کسی است و چه شکل و شمایلی دارد اماچون در حال حرکت بودند فقط متوجه شدم که عکس مربوط به پسر جوانی است .ماشین ها خیلی آهسته حرکت می کردند صدای ضجه و ناله جانسوزی از یک ماشین به گوش می رسید بله حتماً خانواده آن جوان بودند. لحظه به لحظه صدا کم می شد تا اینکه دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسید پای دم و دستکم نشستم مشغول حساب شدم چندان دلچسب نبود هر چه دو دو تا چهار تا می کردم غلط در می امد بعضی از فرمول ها را که اصلا بلد نبودم افسوس خوردم که چرا قبلا متوجه نشدم و ای کاش همانجا سرکلاس در س را میگرفتم خسته و مستاصل بلند شدم به سمت آشپزخانه رفتم اما مادرم آنجا نبود یخچال را باز کردم فقط میوه و مقداری خرما درون آن بود در میان خانه گشت و گزرای کردم هیچ کس در خانه نبود یعنی من نفهمیده بودم چه موقع از خانه بیرون رفتند. یک ساعتی گذشت در حیاط خانه باز شد مادر و پدر و عمه هاو خاله ها همراه آنها بودند سریع به سمت آنها رفتم تا با پرسیدن چند سئوال ته توی قضیه را در بیاورم که کجا رفته اند چرا بی خبر رفتند ، چهرهایشان ناراحت و مغموم و پف کرده بود سلام کردم ولی جوابی از انها نشنیدم . پی بردم که الان وقت مناسبی برای پرسیدن نیست ناگهان احساس سرمای شدیدی در بدنم واردشدو بدنم را قفل کرد همه چیز تاریک شد تعجب کردم هوای که گرم بود و کولر هم خاموش بودهوا هم روشن بود من در سرد خانه بیمارستان بودم نمی توانستم تحرکی بکنم در یکی از کشوهای بلند فلزی قوس مانند محبوس شده بودم باورم نمی شدم من کجا ، مرگ کجا . نمیخواستم قبول کنم. قرار بود خیلی از کارها را انجام دهم اما دیگر کار از کار گذشته بود آن عکس جوان روی ماشین مال خودم بود پدر و مادرم و فامیل ها برای مردن من پکرو رنجور بودند. صدای آب می امد دیدم که عریان در بین دو نفر درازکش هستم خجالت کشیدم قصدشان حمام دادن من بود اما چرا اینشکلی و به شیوه سنتی، از دوش خبری نبود شامپو هم نبود با سطل بزرگی اب سردی بر بدنم ریختند و باصابون و لیف بدنم را شستشو دادند و عطر بدبویی را به بدنم زدند عطر فرانسوی نبود اما اسمش خیلی مشهور بود کافور. بعد هم راه تنفسی ام را با پنبه مسدود کردند مثل اینکه نمی خواستند حرفی بزنم چیزی بشنوم وبویی حس کنم . بدنم را جابه جا کردند وغلت می دادند. از خواب پریدم خوشحال و خشنود از اینکه هر چه بود خواب و غیر واقعی بود خدا رو شکرکردم اما باز هم بی حاصل بود من از خواب دنیایی و غفلت، بیدار شده بودم واین تکان خوردنها مربوط به لحظه ی فرو گذاشتن من در قبر بود حقیقت محض بود . ای کاش در یک زمانی مثل درس ریاضی مشغول رتق و فتق امورات زندگیم میشدم و افسوس این را مخوردم که چرا محاسبات زندگی را درست یاد نگرفتم. به قول سهراب چقدر زود دیر می شود. اما زندگیم گاهی با خاموش و روشن شدن ماشین حساب شبیه می شود لحظاتی به خود می آیم و به براورد و ارزیابی می پردازم و لحظاتی ماشین حسابم خاموش می شود و دست ازحساب و کتاب برمیدارم. نویسنده : جعفر عذاری اهوازی یه روز یکی از دوستام بهم گفت :یه آرزوی بزرگ دارم که میدونم هیچ وقت بهش نمیرسم... گفتم چه آرزویی داری که اینقدر نا امیدانه حرف میزنی؟ گفت:دوست دارم حاجی بشم !یه حاجی خوب که هم خدا قبولش داشته باش هم بنده خدا...! گفتم :خوب این که کاری نداره برو ثبت نام کن برو مکه تا به آرزوت برسی! با دل گرفته گفت :اگه تموم عمر پولامو جمع کنم بازم نمیتونم به آرزوم برسم...! دیدم خیلی دلش گرفته و ناراحته بهش گفتم :حالا که اینقدر دوست داری حاجی بشی و پول سفرشو نداری،هر وقت دلت گرفت و هوای خونه ی خدا رو کرد چشاتو ببند...و دور کعبه دلت طواف کن...خدایی که همه ی آدما واسه دیدن و حرف زدن باهاش میرن مکه ...تو وجودته ،تو رگهای تو جریان داره ...وساکن همیشگی قلبته... با خندهات میخنده ...با غصه هات هم ناله میشه...صداتو میشنوه...همیشه باهاته و هرجاکمک بخوای کمکت میکنه... تو فقط با تموم وجودت صداش کن ...مطمئن باش بهت لبیک میگه...! مدتها گذشت ،تا اینکه یه روز دوباره دوستم و دیدم ازش پرسیدم چی شد به آرزوت رسیدی؟ گفت:با حرفای اون روزت هر وقت دلم هوای خدامو میکرد دور خونه ی دلم طوافشو میکردم و با تموم وجودم صداش میکردم ... تا اینکه یه روز خود خدا خودش برام دعوتنامه فرستاد که برم به شهرش و مهمونش باشم...! گفتم :خب پس بالاخره به آرزوت رسیدی؟ به من خندید و گفت : من وقتی خدا رو تو خونه ی کوچیک دلم دارم و وجودش رو با تموم وجودم احساس میکنم ،دیگه نیازی نیست که واسه دیدن و حرف زدن باهاش به شهرش برم...! با تعجب گفتم:یعنی نرفتی؟ گفت :نه نرفتم ،اما واسه اینکه دعوت خدامو رد نکرده باشم و از من راضی باشه ، دعوتنامشو بردم دادم به یه بنده ی دیگش که مثل من آرزوی رفتن به شهرشو داشت و خرج سفر نداشت... اینطوری هم خدا راضی ، هم بنده ی خدا...! تا مدتها در این فکربودم که من چی گفتم و چه تنیجه ای داشت... حرفی زدم که برای خودم لق لقه زبان بود و بهش ایمان نداشتم... اما حالا به دوستم غبطه میخورم که هم خدا ازش راضی ، هم بنده ی خدا... زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ... يک نفر همسفر سختي هاست ... چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم ...


| Design By : Night Skin |



